تنهایی مریم
X
تبلیغات
رایتل

  چاپ

تاریخ : یکشنبه 28 آبان 1396 در ساعت 21:38

دقیقا دوماه وبیست روزمیشه کا متاهل شدم ازدواجی باشخصی که همیشه آرزوم وصال به اون بود رسیدن به اون برام غیرممکن بود ولی شد 

دیروز شوهرم حرفی زدکه شایدتا آخرعمر هیچوقت ازیادنبرم

اون گفت به دختری که دوسش داشته درجواب اینکه ماشین نداره  قول داده که براش ماشین میخره! چندلحظه هنگ بودم همیشه فکرمیکردم اون عاشق منه

چهارسال پرازدروغ ودروغ

تنهادلیل ازدواجم بااون عشق  بود اما الان حس میکنم نابودشدم پام خیلی بی حس شد خواب رفته بود  حس میکردم سکته کردم

دیگه درجواب اینکه سرش توی گوشی میره اعتراضی نمیکنم چون حالش رومیفهم 

اون بامن بازی کردو وقتی امروز برای چندمین بار کسی توی بیمارستان ازم خواستگاری کرد من فهمیدم چقدرباختم

من زندگیم روباختم

من نه اندازه اون دختر ظریفم ونه خوشگل

اما هیچوقت شوهرم روبازی ندادم ولی اون  این کارروبامن کرد! 

سیگاری که توی سینک آشپرخونه افتاده بود منو به پوچی رسوند

اون قسم خورده بودکه هیچوقت به من دروغ نمیگه اما دروغ گفت 

میتونم بفهمم چقدرمشتاق به جدایی ازمنه

اما یکطرف قضیه خانواده من هستن...

نمیدونم تقدیرچی رقم میزنه اما خیلی دلم شکسته 

ای کاش هیچوقت هیچوقت ب این دنیاپانذاشته بودم

دلم آی دلم  چاپ

تاریخ : دوشنبه 15 آبان 1396 در ساعت 23:05

پاک کنید از زندگیتان

آدم هایی را که جز درد و شکنجه ی روحی، برای شما چیزی ندارند...

همان هایی که انگار متولد شده اند تا برای جهان بارِمنفی بیاورند..

همیشه باخودتان این را مرور کنید؛

که ارزش واقعیِ شما، خیلی بیشتر از همنشینی با اینجور آدم هاست..

در مواجهه باچنین کسانی، خودتان را بردارید و دور شوید...

این ها فقط دلیلِ حالِ بدتان می شوند...

لحظه هایتان را از آدم های مثبت پر کنید 

همانهایی که شما و ارزشمندیتان را باور دارند...

این آدم ها را هرگز از دست ندهید..

اینها بطور عجیبی به شما انگیزه و انرژی تزریق می کنند و شما را به سمت موفقیت هُل می دهند...

آرزو میکنم زندگیتان پر باشد از این آدم های واقعی و دوست داشتنی...که انصافاً بهترین مخلوقات خداهستند...!



اگرعاشق هستی  چاپ

تاریخ : دوشنبه 25 بهمن 1395 در ساعت 19:25



اگر عاشقش هستی 

با یک دسته گل دنبالش برو

او را به مکان های تکراری نبر

دستش را بگیر و بگو امروز می خواهم جایی ببرمت که تابحال نرفتی

هر روز سورپرایزش کن

هر بار که قرار می‌گذارید ۲۰ دقیقه پیش از ساعت موعود برو در خانه‌شان و زیر پنجره اتاقش بایست

اگر عاشقش هستی به او ثابت کن چقدر مشتاق دیدنش هستی

او را روی تابی آویزان بین دو درخت در فضای سرسبز باغی بنشان و برایش شعر بخوان

او را یاد ابی گوش دادن‌های دونفریتان بینداز

برایش بخوان ((هیشکی عاشقت اینجور که منم٬ نبود و نشد؛ لاف نمی‌زنم))

اگر عاشقش هستی دلش را به عشقت قرص کن

روز عشق  چاپ

تاریخ : دوشنبه 25 بهمن 1395 در ساعت 19:24



روز عشقِ من مخصوص به این بهمن ماه ها نیست

اینکه کسی با یک جعبه گل رز اول نامم را بچپاند داخل پاکت و کلی کلمات عاشقانه نثارم کند بعد از آن هم لابد باید نباشد

یا کلی پاستیل رنگی رنگی و خرس های کوچک  بزرگ قرمز با روبان تزیین کند و کمی عاشقانه خرج کند و یهو برود

روز عشقِ من برای معشوقه ام

همان روزی ست که می توانم با خیال راحت دوستش داشته باشم

همان روزی که دستانش گرمای وجودش را به بغضِ یخ زده ی بهمن می بخشد

همان روزهایی که هر روز در گوشش بلند فریاد می زنم: دوستش دارم

همان روزهایی که چارخانه های لباسش خانه های دلتنگی دل من است

هر روز برای من روز عشق است با کلی قلب های قرمز و رنگی میان دوست داشتنمان

با قرارهای عاشقانه ی دوتایی و یک هوای دوست داشتن برای تمامِ سال

  چاپ

تاریخ : شنبه 23 بهمن 1395 در ساعت 22:44


همه ی آدم ها روی کسایی که دوسشون دارن

 یه حساب دیگه ای باز میکنن 

و توقع یک سری رفتارهارو ندارن...

اما وقتی زدن تو برجکت 

و بر خلافِ تصورت رفتارکردن

انگار دنیا برات تموم میشه...

روزات رنگ غم میگیره و تاریک میشه...

اما بعد از چند مدت

هرچقدر خلافِ تصورت رفتار کنن

دیگه برات اهمیتی نداره،

دیگه دلت سیاه نمیشه...

دیگه بغض راهه گلوتو نمیگیره...!

فقط تو دلت میگی 

خب ازاین آدم بیشتر از اینا هم توقع نمیرفت!

و میشینی راحت به زندگیت ادامه میدی...

بعضی وقتا ادما خودشون،

خودشونو از چشمت میندازن!



  چاپ

تاریخ : یکشنبه 3 بهمن 1395 در ساعت 00:25



دانی که حروف عشق را معنی چیست؟!

عین عابد و شین شاکر و قافست قانع...




رفتن..  چاپ

تاریخ : سه‌شنبه 2 آذر 1395 در ساعت 10:26


عادت بدی داشت!!!

تا تقی به توقی می خورد می گفت کاری نکن تنهایت بگذارم،

کاری نکن برای همیشه از دنیایت بروم!

دعوایمان که می شد انگار واجب بود روزه ی سکوت بگیرد،سر هر چیز کوچک یک قرن فاصله می گرفت و تمام راههایی که ممکن بود به او برسم را با اخم می بست...

نمیدانم می دانست یا نه ولی هر وقت می گفت تنهایم می گذارد قلبم از کار می افتاد و همه چیز را تمام شده می دانستم،آنقدر می ترسیدم که صبح تا شب خدا را به هزار لهجه التماس می کردم که رفتن را از سرش بیندازد و شب که می شد تا آبی کمرنگ آسمان، کابوس تنهایی ام را می دیدم.

آنقدر گفت...آنقدر ترساند...آنقدر گریاند که یک شب جانم به لبم رسید.

نشستم با خودم گفتم مگررفتن یعنی چه،

مگر رفتن همین نیست که آغوشش را به رویت ببندد،

مگر رفتن همین نیست که از بغض داغون شوی ولی شانه هایش را برای اشک هایت به نامت نزند...

فهمیدم آنقدر مرا از رفتنش ترسانده،

آنقدر خودش را از من گرفته که دیگر ترسی برایم نمانده،

فهمیدم خیلی وقت است خودم را برای نداشتنش آماده کرده ام،

فهمیدم خیلی وقت است که از دلم رفته است ...


خیال واهی  چاپ

تاریخ : پنج‌شنبه 3 تیر 1395 در ساعت 13:53


گاهی باید صبر کرد.

باید صندوقچه ی دل را بست و قفل زد

 گاهی باید احساسات را زیر خاکستر نگه داشت که با هر بادی شعله ور نشوند.

 بالاخره روزی کسی می آید درست مثل خودت. 

یکی که حرفت را می فهمد و برای احساست ارزش قائل است.

 میتوانی ساعتها با او به گفتگو بنشینی و به تمام حرفها و قصه هایت گوش کند.

 کسی که بیشتر از آنکه بگوید:

 "دوستت دارم" 

اثباتش کند. 

کنارت که می نشیند تمام مشغله هایش را فراموش کند و کنارت که نیست مدام دلت شور نمیزند که مبادا کسی زیباتر و بهتر از تو دلش راببرد. 

چون میدانی جایت همیشه در قلبش محفوظ است. 

کسی که گذر زمان بر علاقه اش بی تاثیر باشد و حسش برای همیشه مثل روز اول تر و تازه میماند.

 گاهی می ارزد
"سالها صبر برای رسیدن کسی که کنارش خوشبختی"

  چاپ

تاریخ : چهارشنبه 2 تیر 1395 در ساعت 09:15

گاهی زندگی برخلاف تصورات  ما میشه و اونجوری ک ما فکرش رومیکردیم نیست !

تاامروز تقریبا یکماه از فصل جدید زندگیم گذشته !  

نیمه شعبان!  ساعت پنج  بعدازظهر

وقتی اون روز رو مرورمیکنم  ک منتظر زنگ در که ب صدادربیاد و عشقی ک اون همه سال براش گریه کردم خوشحال بودم و هرلحظه این سه سال روباهاش زندگی کردم ازدر بیاد   ! ب خودم  میگم پس دیگ چی میخوای

من همون ادمی هستم که جلو خانوادش ایستاد  با مادروپدرش دعواکرد تا به عشقش بزسه اما الان اونقد احساس تنهایی میکنه ک انگار جز خانوادش هیچکس رونداره

در طول این یکماه اونقدر اتفاقات جدیدافتاده ک نمیدونم واقعا ب کدوم فکرکنم

باتمام قدرتم تلاش کردم ک پدرومادرم روراضی کنم ب همه خواستگارا   ن  بگن و اونیک میخام  رو رضایت بدن ب خواستگاریم بیاد

روزخواستگاری مثل روز  اول اشناییمون'حرفای قشنگش رو تکرار کرد

ومن فقط سکوت کردم و اعتماد وباورمو تقویت کردم

انگار ن انگار ک چندسال اذیتم کرده بود 

واقعا چرا ب رفتارای این چندسالش بیشترفکر نکردم! 

بین عشق و پول وثروت ..عشق رو باافتخارانتخاب کردم  وامروز باچشمای گریان  دارم مینویسم!

نمیدونم حکمت خداچیه ک نهایت نهایت   به اینجا میرسم 

ومنو تنهایی

مراحل خواستگاری طی شدو منم خوشحال ازاینک ب خواسته دلم رسیده بودم

بابام بخاطرمن راضی شدورضایت داد وبرام ارزوی خوشبختی کرد

روز یک ازمایش خون رفتیم   عصرهمون روز ! بهش پیام دادم  ک خونامون بهم ننیهوره واین فقط ی شوخی سادع بود

اما درعوض این شوخی!  گفت برو ب بابات بگو  نمیخامش ! چقدباحرفاش ازارم دادواشکمو دراورد تا اخرشب ک گفت سرب سرت میذاشتم 

البت این اولین بارنبود

شب قبل  روز خواستگاری هم همینکاروکرد!  اونقد طبیعی   حرف میزد ک حتی شک نمیکردم  ک داره دروغ میگ

واین شد نقطه ضعف زندگیم ک هربار ب طریقی واسه ازارم ازش استفاده کرد

ی روز دیگ خیلی عصبی شدم خودم  تصمیم گرفتم همه چی رو بهم بزنم

 اون روز برام نوشت پس دلی ک دستت دادم چی میشه  بااینکارت  حق نفس کشیدن روازم میگیری و..و..

ومنم باورکردم

شایدم واقعا واقعی حرف میزد!  دیگ هیچی نمیدونم

وبرای اولین باربیرون رفتیم..اون روز جلوی پام زانو زدوبهم کادوش روداد  و فریاد زد دوست دارم ..جوری ک همه ب طرف مابرگشته بودن

اونقد ازارم داده  بود ک بااینکارش  اونقدا ذوق زده نشدم ولی وقتی منو گلزارشهدابرد و گفت من کناراینا ! ب شرفم قسم میخورم  ک  سرقولم باتو تاابدبمونم  وقتی اعتراف کرد ک این سه سال منو میخواسته و عاشق بوده ولی میترسیده ک من دستش انداخته باشم و..

دلم قرص شدک عاشقمه! 

همه چیو فراموشکردم و اونجا تصمیم گرفتم ک گذشته  روخاک کنم

اما بازم همون اتفاقات

جشن نامزدی ک  خطبه دایم خونده شدازذهنم پاک نمیشه!  بدون اینک خودم چیزی بدونم 

واقعا نامزدی عجیب وغریبی بود

همه مهمون هارودعوت کردیم ک جشن نامزدی بگیریم  اما باخودش ی نفراوردک چندساعت برای انگشتر دستم کردن خطبه موقت بخونه اما اون خطبه دایم خوند و ماروعقدکرد! اون لحظه بابام داشت دعامیکردوتوجه نکرد مامانم  حالش بدشد و خودم  فقط گریه میکردم

ی سفره عقدساده  ک فقط اینه واب وقران داشت!

مهمون های متعجب ک  مگ قرارنبودجشن نامزدی باشه وشروع پچ پچ ها

گذشت اره گذشته بازهم گذشت

وقتی مینویسم اروم میشم ..درسته دارم بدمینوسم درسته پراکنده ست وذهنم اشفته

اما من اروم میشم!

این دوروزباهم  صحبت نمیکردیم  چون واقعا رفتاراش دارن دیوانه م میکنن

توی پیام ی ادم بداخلاق وظالم اما همینک میبینمش ی ادم عاشق پیشه ک برات جون میده

خدایاباید کدوم روباورکنم!

اونقد حرف توی دلم هست ک  ... امافرصت نوشتن نیست شاید هم نمیخوام ب زبون بیارم حتی توی تنهاییم

فقط میتونم دعا کنم ک خدا همه چی رودرست کنه...


هوای زندگی  چاپ

تاریخ : سه‌شنبه 1 تیر 1395 در ساعت 12:13
سنگ شده‌ام
و برای تراشیدن شاعری از سنگ هم
مرد میدان نیستی

سنگ شده‌ام 
و کلاغ‌ها هر بلایی که خواستند،
تکه‌تکه بر سرم بیاورند
اگر قلب این مجسمه یکبار دیگر بتپد





دلم میخاد شعرهای قشنگ قشنگ بگم ! از عشق! ازرسیدن ب یار ..از زیبایی  از فراق یار
حیف ک یاری ندارم! قبلا خیلی خوب بود   فکرمیکردم عاشق ی نفرم توی دنیا ک اونم عاشقمه اما حیف شد !  نمیدونم  چقدسخت بود وقتی درجواب شعرها ونوشته هام  وقتی بهش  علاقه م رو گفتم  بهم گفت برو!!!!!    درصورتیکه خودش  باحرفاش منو وابسته کرد
منه ساده.... اصلا چطور عاشق شدم
یعنی هاااااااا
مریم  دلم میخادبزنمت
کلا میدونی چیه! عدم صداقت بد بدبد
عشق منم  منو به ی بهترازخودم لابدفروخته..نگم عشق ک این کلمه حرمت داره کلا
لابد  ...
چبدونم
اونم  حق زندگی انتخاب داره!   زیادمهم نیست چقد دلم درمقابل بی رحمی دنیا شکست ..گذشته ها ک گذشته 
من  فقط میدونم دیگ  ازمردی گم شده درتاریخ مینویسم ک نمیشناسم ونمیدونم اهل کدوم ابادی! فقط توی فکرمنه!!!!
مندیگ از اون  روحی ک سرگردان و دنبال ظاهردنیابودنمینویسم   
شعرهامو برای عشق واقعی مینویسم  ن کسی ک  هرلحظه میومد ومیگفت یکی عاشقش شده!!!یا گفت بیام خواستگاریت چون بابات پولداره وازخاک بلندم میکنه
خداخدایا  معشوقه من  !   تویی  و اونیک یادش توی قلبم  سنگینی میکنه  
اولش خواستم  وبلاگم روپاک کنم امادیدم وقتی پرازصداقته پس حیفه!
حرف دل رو بایداینجانوشت ...
امی�
( تعداد کل: 87 )
   1       2       3       4       5       ...       9    >>